تبلیغات
❀⁂✍...نور آل محمد(عج)...⁂❀ - شعرهای کوتاه و زیبا سری 15
❀⁂✍...نور آل محمد(عج)...⁂❀
☀ ☁ ❀ بـه لـطـافـت یــاس ❀ ☁ ☀
✿ ❀ ❁عَزیزٌ عَلیَّ اَن اَری الَخَلقَ و لا تُریَ❁ ❀ ✿

ماه را هدف قرار بده
تا اگر هم به خطا رفتی
جایی میان ستارگان سر در آوری


و خدا بی آنکه کسی را خبر کند با بوسه شاپرکی بر گلبرگ گل چیده شده
درد تلخ پژمردن را
درد تلخ مردن را
به آسانی یک بوسه
به شهد شیرین،بودن

به لذت بوسیدن حتی اگر چیده شده باشی
به لحظه مرگت هدیه میکند


این چه عشقی است که در دل دارم ، من از این عشق چه حاصل دارم
...می گریزی زمن و در طلبت ، باز هم کوشش باطل دارم

 


!زندگی شاید همین باشد

یك فریب ساده و كوچك آنهم از دست كسی كه فكر می كردی

!همه چیز توست،همه كس توست

 


...من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم...سینه مالا مال درد ولی دلی بی کینه دارم 


بهانه بسیار است برای گریستن
تحملی باید
که افشای راز سوختن
...خصلت پروانه نیست

 

...پاییز آمده

حس ِ درختانی که
ذره ذره می میرند را

...خوب می توانم بفهمم


دیر زمانی است خاطراتت، یادت
جا مانده اینجا
گویا خیال نداری سراغشان بیایی
امانت داریم خوب است!
روی چشم نگه داشته ام هنوز هم

فکر بازی در سر دارم
بازی مبادله
خاطرات مال تو
تو مال من

 


!برای من از دور دست تکان نده

...من تو را همین نزدیکی گم کرده ام

 
 

دونگاهی که کردمت همه عمر

نرود، تا قیامت ازیادم

نگه اولین، که دل بردی


نگه آخرین، که جان دادم


 

عاشق شدم به خنده هات

به خنده های بی ریات

وقتی که تو حرف می زنی

محبته توی صدات

چقدر قشنگه اون موهات

که ریخته روی شونه هات

 


همه‌ی این خانه‌ها را
عمودی باشند
یا افقی
...می‌پیمایم

تنها
برای یک لحظه
که دستانت
...در دستان من باشد

 

آنروز
وقتی میان باد و بادیه و گلبرگ

پروانه های چشم های من
از بوسه باران نگاهت لبریز بودند

دریافتم
!که چه قدر "تو در من - من در تو" جاودانه ایم

 

پرواز خواهم کرد روزی
!!!اگر نگاه تو بگذارد

 

بگذارید تا میتوانم بازی کنم

که فردا با من بازی خواهند کرد


!بگذارید بچه بمانم 

 


سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد و
...در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد

 

همه دوست دارن به بهشت بروند
اما همه نیز از مردن می ترسند

...برای بهشت رفتن باید جرات مردن داشت


 

چندان که در سفری
،عطرها تو را بهانه می کنند

چون کودکی که دیدار مادر را
یک لحظه بیندیش
عطر ها
حتی عطرها
دوری و غربت را احساس می کنند

 


چشمانت را باز کن و ببین

چه کسی تو را خواهد کند باور؟
چه کسی باشد تو را یاور؟
...چشمانت را باز کن و ببین

 
 

.دوستت دارم هایت را باور میکنم

!مانند امضای پای نامه هایت

که می گویی خون است
اما،طعم آب انار می دهد


 

روزهاست
از سقف لحظه هایم

یاد تو چکه می کند
اگر باران بند بیاید
...از این خانه می روم

 

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند ؟
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟
غیر از خیال خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه می ماند؟

 


 

من یه گل خشک و کاغذی
تو ابر پاک اسمون

ای اسمونی دل نبند

...به حق پاک بی نشون

 

برای اون گلی ببار که مثل من کاغذی نیست
یه لحظه هم نگاه نکن به گلبرگ رنگی خیس
اگه به گلبرگای من یه قطره بارون بباره
...همون یه مشت کاغذ خیس تنها نشونه ی منه

 


با من بمان
بمان تا عطش من
به رفتن تو
شوقی باشد
برای بی تو بودن

که با تو نبودن
لذتی کوتاه بماند
و ابدی


پابرهنه تا کجا دویده ای؟

که این همه

گل شکفته است؟

 


و من هنوز عاشقم
آنقدر که می توانم
هر شب - بدون آنکه خوابم بگیرد

از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم
و دست آخر
همه را فراموش کنم
آنقدر که می توانم
اسمت را
روی تمام آبهای دنیا بنویسم
و باز هم جا کم بیا ورم
آنقدر که می توانم
شب ها طوری به یادت گریه کنم که
خدا جایم را با آسمان عوض کند!
و من هنوز عاشقم

آنقدر که میتوانم

چشم هایم را ببندم
:و خیال کنم

!هنوز دوستم داری

 
 

!دلتنگم

!دلم بهانه می گیرد تو را

...و تو

!بی خبر در کوچه های فاصله پرسه می زنی

!دلتنگم

!عزیز هم پرسه ام

...دلتنگم

 

 


 

غریبه !
هوای دلم عجیب برایت گرفته
!
من و اسمانی از حرف های نگفته
!
راستی

جسارت نباشد عزیزم

تو کی می ایی؟!

 


من که چیز زیادی نخواستم

تنها آسمان را خواستم و گاهی تو را

که اگر ماه نباشد روشنایی شب هایم شوی...

 


اگر می شد صداها را دید
چه گل هایی!
چه گل هایی
!
که از باغ صدای تو

به هر اواز می شد چید

اگر می شد صدا را دید .....

 


نشسته بودم کنار رودخانه
که سایه ای افتاد پشت سرم
خیال کردم ، برگشته ای !
سایه ، بازی خورشید با کوه بود

دستی دراز ، اگر داشتم
پایین می کشیدمش


 

گاه گاهی به خودم می گفتم

تو چه تنها شده ای


تو و تنهایی و این حجم اتاق


مثل یک فاجعه را می ماند

گاه گاهی به خودم می گفتم

کاشکی معجزه می شد

و کسی می آمد توی تنهایی منگاه گاهی به خودم می گفتم….


بوسه هایم ابری می شوند
و پشت سرت
آسمان،آسمان فرو می ریزند
و مثل پرستویی
کنار پنجره اتاقت می خوابند و
سراغت را می گیرند

هرجا که بوی تو باشد

 


همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود ! شاید آن روز که برگشتی خسته باشی ....


 

شاعرانه نیست می روی
و من هنوز در هجای اول بهانه ام
و من هنوز کودکم برای التماس ماندنت
نرو!
هزار سال پیش شاعرانه بود

ولی همین یکی دو روز پیش
پیش پای گریه خدا
بهانه را زمین گذاشتم
و منتظر شدم برای دیدنت
ببینی
بیا!
بیای شاعرانه ام

عاشقانه نیست؟

 


بستر نگاهم پر شده از گرمای تو

و زمزمه لبم صدای اسم تو


عطر حضورت را بر تمامی ، زوایای دلم پاشیدی


و با هر قطره باران هزار بار


فریاد زدم


که


دوستت دارم


و


تو نشنیدی

 


چراغ را خاموش کن

سر تا پا ستاره ام

و به آغوشم بیا

بی ماه

شب کامل نمی شود

 


 

قلک بغض هایم را که بشکنم

بازناز تو را

خواهم خرید


و یک بسته مداد رنگی

و با هر رنگش

بازناز تو را

خواهم کشید

 


كدام گوشه قلبم را به تو بدهم ؟
تا دلت را خط نیاندازد

كه تمام دلم ، خط خطی ست !

 


 

مرا بر پیکر کدامین شعر مینشانی
که اینگونه نفسهایم با قافیه حضورت

هماهنگ می شوند

ودستان مسیحایی ات را کی

بر چشمان بی فروغم می کشی

تا از کرانه وجودت

ابدیتی بسازم؟


سالهاست در کلیسای خاطرم
آهنگ نگاهت

ناقوس جدایی است

مرا باور دار

که من

مسیحای مصلوب تو ام

در بیکران پاکی وصداقت روح


 

چشمان تو صدف است

بر آن گوش می خوابانم وقتی که خوابیده ای

تا صدای دریایی را که در آن غرق شده ام

بشنوم

 


 

شاید روزی بیاید
که حالِ من هم خوب شود
...
هوا خوب شود

باران خوب شود ،
عشق خوب شود ،
و تو ... خوبِ من شوی
و من ... ؛

خوب شوم ...


کوه‌های شبیه نقاشی
سو سوی لامپ خانه‌ای دور از جاده
از پشت شیشه‌ی اتوبوس
به قرص ماه خیره می‌شوم
آیا این‌ها شعری عاشقانه می‌شوند
برای هدیه‌ی فردا به تو؟

 


 

میسپارد
نام بیرنگ تو را،
بر کاغذ.
دست من حس تو را مینوشد

آنچنان محو فروریختنی،
که تن واژه به من می خندد.
که سپید کاغذ،

پر از خط خطی حس من است.
اندکی تاب بیار،

تا تو را رسم کنم.
تا تو را نه

بودن پیش تو را وصف کنم
.
وحشی کوچک من تاب بیار،

تا من عاشق بشوم....


چراغ ها را

دزدیده بودند

می خواستند

راه خانه ات را گم کنم


بیچاره ها

نمی دانستند

آسمان هر چه تاریک تر

ماه درخشان تر

 


 

من روز خویش را

با افتاب روی تو ،

کز شرق خیال دمیده است ،

اغاز میکنم

ان لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش مینشینم :

موسیقی نگاه ترا گوش میکنم ،

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

غیر از تو ،

هر چه هست فراموش میکنم.

 




درباره وبلاگ


» ضمن عرض سلام و خیر مقدم به دوستان گرامی و عزیز خوش آمدید.
امیدوارم از وبلاگ بنده نهایت استفاده و لذت را ببرید و از اون بیشتر بازدید و نظر بدید.
نظرات شما دوستان عزیز برای بنده واقعا با ارزش است.
☃*:..با تشکر‎..:*☃

مدیر وبلاگ : ❀حـامـد عـقـیـلـی❀
صفحات جانبی
نظرسنجی
با عرض ادب و احترام سلام علیکم...خدا قوت به تمام کاربران گرامی و عزیز✍ رضایت شما کاربران گرامی از برنامه ها ، شعرها و دیگر مطالب وبسایت در چه حدی است؟✍






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فرم تماس
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیل
امکانات دیگر
filesell
کلیه حقوق این وبلاگ برای ❀⁂✍...نور آل محمد(عج)...⁂❀ محفوظ است